X
تبلیغات
یک مرد عرفانی

 خواب ديدم به سامان رسيده ام

خواب ديدم به آرامش رسيدم

خواب ديدم هر چه سختي بود براي من خواب بود و واقعيت نداشت

خواب دبدم جوان و شاداب شدم

خواب ديدم رفاقت رنگ و معني پيدا كرده است

خواب ديدم سنتورم نواي شادي و خوشبختي را كوك كرده و من مي نوازم

خواب ديدم دستانت را ازم دريغ نكردي

خواب ديدم آن كسي كه وارد خانه دلم شده تو هستي

خواب ديدم دستم در دستان تو وارد حجله عشق خود ميشويم

 

كاش

 

كاش مي

 

كاش ميشد

 

 خوابها واقعيت داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 12:5  توسط میثم  | 

سلام خداي من...نميدانم جواب سلام را ميديي يا نه اگر هم جواب نديي باز هم حق داريي هميشه در تنهايي خود فكر ميكنم واقعا يك انسان تا چه حد مي تواند گستاخ باشد من چگونه مي توانم از تو توقع داشته باشم كه جواب سلام من را بديي.خداي اين چند خط را براي تو مي نويسم اي بزرگترين اي سزاوار بهترين نامها وقتي به گذشته خود نگاه ميكنم خيلي برايم سخت گذشت از غم از دست دادن رفيق تا نامردي رفيق تا ناكام ماندن در عشقي كه نميدانم قسمت من بود يا نه ميگويند هر كدام از بنده هاي خدا مورد امتحان و ازمون خدا هستند بارلها ميدانم در اين امتحان شكست خوردم من جزو آن دسته از بنده هاي تو هستم كه نه اين دنيا رو براي خود داشتم نه آن دنيا را خواهم داشت...خداي مهربان من براي تمام آنچه كه به من داديي شكر و هر آنچه كه قسمت من نبوده شكر و به آنچه كه از من گرفتي صبر ميكنم.خداي من تو بهتريني بهتريني كه بنده ايي چون من را تحمل ميكني روزيي را تصور ميكنم كه در مقابل تو حاضر و آماده هستم ولي از روي خجالت و شرم توان سر بلند كردن ندارم...خدايا اين دنيا چون اژدهايي غول پيكر من را بلعيده فراموش كردم كه از كجا آمدم فراموش كردم كه نفس پاك و حق تو در من دميده شده ولي هواي كثيف اين دنيا نفس من را هم آلوده كرده...

خدايا ببخش من را...

خدايا از خطاهاي من بگذر...

خدايا مي ترسم از شب اول قبر..

خدايا عشق زميني نخواستم چي كار كنم كه لياقت داشته باشم عاشق تو باشم...

خدايا من را ببخش...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 11:31  توسط میثم  | 

ما مست علوفه ایم، مردن بهتر             بی برگ و شکوفه ایم، مردن بهتر

از غیبت طولانی تان شد معلوم              ما مردم کوفه ایم، مردن بهتر . . .

 

اين خاطره را يكي از دوستان برايم تعريف نمود....

همه در حال آماده شدن براي رفتن به خط مقدم بودند بساط شوخي و خنده بود همه جا و تمام بچه ها خوشحال بودند جز عباس كه فقط گريه ميكرد و چسبيده بود به فرمانده كه تو رو جوون مادرت مرا هم با خودت ببر خط مقدم .. فرمانده كه از دست عباس كلافه شده بود گفت (نه...نه...نه..يكي بايد بماند و از چادرها مراقبت كند بمان بعدا مي برمت )عباس وقتي ديد نمي تواند دل فرمانده را نرم كند مظلومانه دست به آسمان بلند كرد و ناليد كه اي خدا تو يك كاري بكن بابا منم بنده ات هستم .

عباس بعد از اين دعا دستهاش رو پايين آورد و به سمت منبع آب رفت وضو گرفت و به داخل چادر رفت دل فرمانده لرزيد با خود گفت حتما عباس رفت داخل چادر تا با خدا راز و نياز كند پس به سمت چادر رفت اما وقتي چادر رو كنار زد تعجب كرد چون عباس خوابيده بود . فرمانده عباس رو صدا زد و با تندي به او گفت عباس خوابيدي پس براي چي وضو گرفتي .....عباس در حالي كه پتو را روي سرش كشيده بود گفت ..ميخواستم حالش رو بگيرم..فرمانده با چشماني گرد شده پرسيد ..حال كي رو ..عباس سرش را از زير پتو در آورد و گفت .. حال خدا رو مگه اون حال من رو نگرفته بود چند ماه دارم دعا ميكنم كه توي عمليات شركت كنم حالا كه موقعش رسيده حالم رو گرفته منم تصميم گرفتم وضو بگيرم و بخوابم.

صداي خنده بچه ها تمام چادر رو فرا گرفت و فرمانده در حالي كه خيلي سعي ميكرد جلوي خنده خود رو بگيره با تحكم به عباس گفت..تو آدم نميشي بلند شو بريم عمليات ..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 11:11  توسط میثم  | 

عمریست که از حضور او جا ماندیم            در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظرست تا که ما برگردیم                    ماییم که در غیبت کبری ماندیم

 

 

مدتي است كه سوالي ذهنم رو درگير كرده گفتم با شما عزيزان در ميون بزارم شايد بتونم جواب درستي براش پيدا كنم...اين سوال اينه كه

 

رفاقت يعني چي ؟ به چه كسي گفته ميشه رفيق ؟ آيا شما همچين كسي رو در كنار خودتون داريد ؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 13:15  توسط میثم  | 
این جشن‌ها برای من ” آقا ” نمی‌شود

شب بـا چـراغ عاریـه، فردا نمی‌شود

خورشیدی و نگـاه مـرا می‌کنی سفید

می‌خـواستـم ببینـمت؛ امـّا نمی‌شود

 

 

 آزادگي و مردانگي از جمله كلماتي هستند كه يافتن آنها در اين زمانه حكم كيميا دارد.اگر كسي هم پيدا شود كه اين ويژگيها را داشته باشد باور آن فرد براي ما كاريي بس دشوار است نمونه بارز فرديي كه اين صفات را دارا باشد ناصر حجازي بود ناصر خان حجازي اكنون در آسمان ملكوت خداوند بزرگ به پرواز در آمده پروازي ماندني  خيلي ها سعي كردند اين مرد را محو كنند ولي از آنجا كه عزت و خفت آدمي در دست خدا است به مرور زمان ناصر حجازي در ميان مردم پر رنگ و پر رنگ تر شد تا جايي كه از مردم لقب اسطوره مردمي رو دريافت كرد همان طور كه تختي لقب جهان پهلوان را دريافت كرد. اين دست نوشته را زماني مي نويسم كه ناصر خان در ميان ما نيست و شب اول قبر اين عزيز مي باشد

با ديدن سريال مختار نميدونم چرا احساس ميكنم مردم كشور ما هم خيلي شبيه مردم كوفه هستند انسانهايي با هزار چهره و نقاب كه مانند آفتاب پرست هميشه در حال تغيير رنگ هستند.

 

ناصر حجازي از ميان ما رفت ولي اميدوارم مردانگي و معرفت هيچ وقت از ميان ما نرود

 

 

دكتر شريعتي در مورد اين چنين افراد بزرگي ميگويند

 

روزی که بودند ندیدم….روزی که خواندند نشنیدم


روزی دیديم که نبودند….روزی شنیدم که نخواندند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 8:34  توسط میثم  |